تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

خاطرات "نهایی" محاله یادم بره(1)

    1) امتحان نهایی دینی اونقدر ساده و خوب بود که کسی فکرشو نمیکرد. به نظرم از امتحان نهایی های سالای پیش خیلی ساده تر بود:)  و شاید همین سادگیش باعث شد یه کوچولو ریاضی رو دست کم بگیرم...البته من بازم نیم نمره سر یه چیز مسخره اشتباه دارمممم:(((

    2) امتحان ریاضیییی....:( اینطوری بهتون بگم که وقتی از سر جلسه اومدم بیرون فکر میکردم 20 بشم. وقتی با بچه ها یه کم صحبت کردیم دیدم که خب 19/5 میشم... و الان با یک شُک که به خاطر پاسخنامه بهم وارد شده باید بگم احتمالا 18 میشم یا حالا نیم نمره بالاتر.... چه فرقی میکنه اصلا وقتی آدم 20 و حتی 19 به بالا نشه؟:|

    3) و واقعا هنوز جواب سوال 4 رو نفههمیدم:| و اینکه چرا باید سوال 13 رو مثبت جواباشو دربیاری؟ به نظرم اصلا لزومی نداره که خودمونو درگیر مثبت و منفیاش بکنیم... علی الخصوص تو این سوال که میدونیم منظور از اون منفی پشت عدد چیه.... باید بگم تففف

    4) آقا تو حوزه یما این خانومی که میاد برگه ها رو پخش میکنه همش منو جا میندازه:| سر امتحان دینی اول که برگه نداد فکر کردم میخواد به دو سه نفر اطرافم بده و بعد به من.... ولی دیدم نه خیررر اصلا حواسش نیست ... که دیگه صداش زدم... تو اون امتحان واسه هر دو برگه سوال همین کارو کرد... امروز باز برگه اول ریاضی رو که داد باز به من نداد که دیگه همون موقع بهش گفتم و خندید و عذرخواهی کرد. ولی وقتی داشته برگه دوم رو پخش میکرده من اصصصلا حواسم نبود.... ینی خودمم باورم نمیشه که اینقدرررر غرق برگه و حل کردن سوالا بودم.... بازم به من نداده بود ولی من فکر کرده بودم کلا هنوز برگه دوم رو نیاوردن... وقتی به مراقب میگم میگه تو چرا حواست نیست... خانومه اومده میگه تو چرا هیچی نگفتی؟ منم عصبانی شده بودم گفتم خب خانوم شما همش داری منو جا میندازی اولین بار که نیست...هیچ وقت نشده شما برگه رو بدی به من همش خودم گرفتم ازتون.... چیش:| حواس آدم به امتحانش باشه یا به مسئول پخش  برگه آخه؟ دی:

    5) بعد امتحان مهدیه اومده میگه من دو تا سوالو ندیده بودم همه جوابا رو جابجا نوشتم و تازه تو سوال 7 اینو فهمیدم... دیگه تا وقتی اونا رو درست کردم و به بقیه سوالا رسیدم دیر  شده بود.... مهدیه وقت کم آورد و یه سوال دو نمره ای رو وقت نکرد حل کنه... بعد امتحان هق هق گریه میکرد میگفت حقم این نبود:(

    6) هی من به بابام غر میزنم که چجوری ریاضی و فیزیک رو میشه دوست داشت آخه؟ اصلا من از این تعجب میکنم که چطوری بابام این همه به ریاضی عشق میورزن؟ :| آخه دختر و پدر و این همه تفاوت؟





    * تصمیم دارم خاطرات نهایی ها رو بنویسم... که بعدا بیام و بهشون لبخند بزنم و بفهمم چقدر بزرگ شدم و چه دغدغه های بزرگتری دارم... که بعدا بفهمم ...
    * احتمالا مثل همین اولیش کلا زیاد غرغر کنم تو این پستا... واقعا و عمیقا دلم نمیخواد کسی وقتشو پای اینا هدر بده... چون در درجه ی اول واسه خودم مینویسمشون... میتونید ستاره های روشن این پستا رو بذارید همونجوری روشن بمونه یا اصلا قطع دنبالم کنید... نو پرابلم :)))))
    * میخواستم وبمو این روزا غیر فعال کنم که منصرف شدم:9 ولی جدیدا میتونم روی زمان نت گردیم کنترل بهتری داشته باشم و این خیییلی خوبه:)))


    + در آغوش حق:)

    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 4 خرداد 1396 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , ,

آمار امروز سه شنبه 25 مهر 1396

  • تعداد وبلاگ :55475
  • تعداد مطالب :158202
  • بازدید امروز :108681
  • بازدید داخلی :6230
  • کاربران حاضر :121
  • رباتهای جستجوگر:327
  • همه حاضرین :448